ه‍.ش. ۱۳۹۰ بهمن ۱۰, دوشنبه

یک دسته گل زیبا برای مادر

مردی به یک گل فروشی رفت تا دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا توسط گل فروش ارسال گردد.
هنگامی که از گل فروشی خارج شد٬ دختر خردسالی را دید که با چشمانی گریان کنار در گل فروشی نشسته بود.
آن مرد کنجکاو شد و نزد دختر رفت و از او پرسید :
دختر کوچولو، برای چه گریه می‌کنی؟
دختر پاسخ داد : تصمیم داشتم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی مقدار پولم کم است.
مرد مهربان لبخندی زد و گفت:
دختر خوب، ناراحت نباش، من همین الان برای تو یک دسته گل زیبا می‌خرم تا آن را به مادرت هدیه بدهی.
سپس با دختر وارد گل فروشی شدند و آنمرد برای دختر یک دسته گل مناسب و زیبا خرید و به دستش داد.
هنگامی که با هم از گل فروشی خارج می‌شدند، دخترک خوشحال در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از رضایت بر لب داشت.
مرد مهربان به دختر گفت:
دوست داری که با اتومبیلم تو را نزد مادرت ببرم؟
دخترپاسخ داد: ممنونم آقا، "تا قبر مادرم راهی نیست"!
در این وقت آن مرد بسیار منقلب شد و دیگر نتوانست چیزی بگوید٬
بغض گلویش را میفشرد و حالش دگرگون شده بود.
دیگر نتوانست طاقت بیاورد٬ به گل فروشی برگشت و به فروشنده گفت که تصمیمش عوض شده و میخواهد که دسته گل را خودش ببرد،
و بعد مسافت ۲۰۰ کیلومتر را رانندگی کرد تا خودش شخصن آن دسته گل را به مادرش هدیه بدهد!

هیچ نظری موجود نیست: