ه‍.ش. ۱۳۸۷ مرداد ۲۳, چهارشنبه

زبان پارسی و پارسی ستیزان


پارسی ستیزان همیشه از انبوهی واژگان تازی در
زبان پارسی ، چماقی برای
خوارشماری آن ساخته اند و در این ماهها و
سالهای گذشته حتا سخن از "زبان
برتر" و "زبان پستتر" می رانند، که هر
فرزانه ای را اندوهگنانه بیاد
"نژاد برتر" و "نژاد پستتر" می
اندازد.
گذشته از آن که زبان پارسی و دیگر زبانهای
ایرانی نزدیک به چهار سده زیر
سختترین و ددمنشانه ترین سرکوب فرهنگی به
زیست نیمه پنهان خود ادامه داده
بودند و "عربگرائی" نژادپرستانه
بویژه بروزگار امویان، خَزش
پیوسته واژگان عربی را بدرون همه زبانهای این
آب و خاک ناگزیر می کرده
است (هرچه باشد ما از دورانی نزدیک به چهارسد
سال سخن می گوئیم، نه از ده
سال و بیست سال!) ، باید پدیده دیگری را نیز در
اینجا واکاوی کرد؛

نزدیک
به بیست سال پیش بخشهائی از "رسائل"
ابوالفضل بیهقی به دستم رسید، بنام
"سیسد و هفتاد و سه سخن". سالها پس از آن
دوستی از ایران برایم نبشت که
نسخه ای از آن در کتابخانه ملک تهران
نگاهداری می شود.

بیهقی در این
رساله آئین نامه ای فرونوشته است، برای
دبیران دیوانی، که آنان را بر
بکارگیری واژگانی چند از زبان عربی بجای
واژگان پارسی فرمان می دهد (برای
نمونه: بجای شتاب کردن تعجیل نویسند). من در
اینجا نمونه وار چند واژه از
این فهرست را با برابرنهادهای تازی آنان می
آورم:
(شوریدگی : اضطراب)، (رستگاری : خلاص)، (اندیشه:
تأمل)، (آرزومندی :
تمنا)، (آهستگی : تأنی)، (ترسانیدن : تهدید)، (خو
: سیرت)، (اندیشگی : تغافل)، (مرگ : وفات)،
(خویشاوندان : اقارب)،
(بیگانگان : اباعِد)، (بردباری : تحمل)، (مِهر :
اشفاق)، (پس : مؤخر)،
(دوستی : مصادقت)، (دانسته : معلوم)، (پارسائی :
عفاف)، (استوار : محکم)،
...
بیهقی ولی بدین نیز بسنده نمی کند و واژه های
جا افتاده عربی چون خجلت و
فخر را نیز با واژگانی ناآشناتر تاخت می زند و
فرمان می دهد که دبیران
«بجای خجلت ، تشویر نویسند» و «بجای فخر کردن ،
مباهات نویسند» !
اینکه چرا بیهقی (و بی گمان دیگر دبیران
دیوانی) دست به چنین کاری یازیده
اند، سخن این جُستار نیست. شاید بیهقی می
خواسته با اینکار دل سلطان غازی
(سلطان محمود غزنوی که سخت پایورز و
خشک مغز بود) را بدین زبان
نرم کند و در او این گمانه را برنیانگیزد که
زبان پارسی زبان "مجوسان"
است، بویژه آنکه اگر شعر ابزار آفرینش فرهنگی
بود، زبان دیوانی یکسره با
"سیاست" سروکار داشت و نگاه فرمانروایان
به آن سخت گیرانه تر می بود.
همانگونه که دیدیم در نمونه بالا زبان پارسی
واژه های زیبا و گویا و
رسائی دارد، که بیهقی جای آنان را به واژگان
عربی سپرده است. پس جایگزینی
واژه های پارسی با برابرنهادهای عربی آنان
ریشه در هر چیزی می تواند
داشته بوده باشد، مگر در "ناتوانی" زبان
پارسی دری !
زبان پارسی دری، در درخشانترین سده تاریخ این
سرزمین فراز آمد و گسترده
شد. گسترش این زبان و پیروزی آن بر زبان عربی
با شکوفائی دانش و فرهنگ و
هنر در ایرانزمین همزمان است. اگر سده های سوم
تا پنجم خورشیدی را سده
های نوزائی و شکوفائی فرهنگ و کیستی ایرانی
بنامیم، خواهیم دید که در این
سه سده چهره های درخشانی پا به پهنه گیتی
نهاده اند، که ایرانیان هنوز از
هم میهنی با آنان بر خود می بالند. از آن
دستند:
زکریای رازی (زاده 244) فارابی (زاده 249) ،
ابوریحان بیرونی (زاده 352)،
ابونصر مشکان (درگذشته 419)، ابن سینا (زاده 359)،
بیهقی (زاده 374)،
نظام الملک (زاده 379)، ناصر خسرو (زاده 383) ، خیام
(زاده 427)، غزالی
(زاده 437)، ...
با نگاهی به زادگاه این بزرگان که بیشتر در
کار دانش و فلسفه بودند تا
فرهنگ و هنر، یک همانندی شگفت دیگر با جنبش
نوزائی فرهنگی ایران آشکار می
شود؛

به جز زکریای رازی (که زاده ری در نزدیکی
تهران است) همه اینان در
همان سرزمینهایی به جهان آمده اند که خورشید
زبان پارسی دری از آن
بردمیده است؛

From: mohsen soly

هیچ نظری موجود نیست: