ه‍.ش. ۱۳۹۱ فروردین ۳, پنجشنبه

مرد جوان و شرط ازدواجش با دختر کشاورز:

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر زیباروی کشاورزی بود
به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگیره
کشاورز براندازش کرد و گفت:
پسر جان، برو در آن قطعه زمین بایست،
من سه گاو نر را یک به یک آزاد میکنم
اگر تونستی دم هر کدوم از این سه گاو رو بگیری،
میتونی با دخترم ازدواج کنی
مرد جوان قبول کرد و رفت در قطعه زمین، به انتظار اولین گاو ایستاد
در طویله باز شد و بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که تو عمرش دیده بود به بیرون دوید
مرد جوان فکر کرد که حتمن یکی از گاوهای بعدی، گزینه بهتری خواهد بود
پس به کناری دوید و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتی خارج بشه
دوباره در طویله باز شد
این بار هم باورنکردنی بود
در تمام عمرش گاوی به این بزرگی و درندگی ندیده بود
گاو عظیم الجثه مدام با سُمش به زمین میکوبید
خرخر میکرد و وقتی هم که او را دید، آب از دهانش جاری شد
جوان با خود گفت : گاو بعدی هر چیزی هم که باشه، باید از این بهتر باشه
به سمتِ حصارها دوید و گذاشت که گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتی خارج بشه
برای بار سوم در طویله باز شد
این بار لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد
این ضعیف ترین، کوچک ترین و لاغرترین گاوی بود که تو عمرش دیده بود. در حالی که گاو نزدیک میشد، جوان در جای مناسبی قرار گرفت و درست به موقع بر روی گاو پرید
دستش رو دراز کرد… اما این گاو دم نداشت

زندگی پر از فرصت های دست یافتنیه
بهره گیری از بعضی هاش ساده ست، بعضی هاش مشکل
اما زمانی که بهشون اجازه میدیم رد بشن و بگذرن
(معمولن به امید فرصت های بهتر در آینده)
این موقعیت ها شاید دیگه موجود نباشن
برای همین است که اشخاص با تجربه میگن :
آدم بهتره که همیشه اولین شانس رو بچسبه

هیچ نظری موجود نیست: